شاید ترس داشت از اتفاقی که قرار بود برایش بیفتد! ولی ترس از حسرتی که آینده در انتظارش بود و آن اینکه چرا نرفته و بر ترس این ظلمات کوچه غالب نشده، او را به سمت راهی که انتخاب کرده بود حرکت میداد.
atena
چارهای نداشت باید ادامه میداد. این بار نه برای تغییر، بلکه برای زنده ماندن.
atena
او به زندگی با تمام کمبودهایش عادت کرده بود و از تغییر اجباری میترسید.
atena
دوست داشت به خوابی عمیق فرو رود تا شاید تلخی حقایقی که در بیداری درک میکرد را برای ساعاتی فراموش کند.
atena