
کتاب خسرو شیرین
پدیدآورندگان:
خسرو باباخانیانتشارات:
انتشارات کتابستان معرفت٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
mohaddese
۲۱
تو هنو نمیخوای دست از ئی تهرانیبازیاتبرداری؟
دست خودم نیست که بچه تهرانم. جرمه؟
میدونم بچه تهرونی. میگمها توئی سه چهار سالی که آبادان هستی نمیخواهی عین بچه آدم حرف بزنی؟
بچه آدم؟ یعنی مثل شماها؟
ها!
من معذرت میخوام.
من نه و مُو.
یکی از مصیبتهای بزرگ من در آبادان همین گفتن ضمیر «من» بود. بچههای آبادان عجیب رویش حساسیت داشتند
مُحِبّ
۱۰
وقتی باران میبارد روحمان از بدنمان خارج میشود و میرود زیر باران بچگی میکند. سر به هوایی میکند. میدود، میخندد. گریه میکند، میپرد، پرواز میکند، خلاصه عشقبازیها میکند.
از کجا میدانید؟
چون وقتی به کالبدمان برمیگردد خیسِ خیس است!
fatemeh1991
۷
ضیافتهای عاشق را
خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیداشدن در عشق
برای گمشدن در یار
مستاصل!
۶
اکثرِ اکثر آدمها الکی لبخند میزنند. حتی الکی میخندند. سطحی است، نمایشی است، از روی عادت است. بیشتر به ماسک میماند. بر صورت میماسد. آدمهای خیلی کمتری هم هستند که وقتی لبخند میزنند، موجی از آرامش و نشاط و اطمینان با خود میآورند.
اینها وقتی میخندند، وقتی لبخند میزنند، دانههای دلشان پیدا میشود. مثل بچههای کوچک.
n re
۵
آدمها دو دستهاند؛ بعضیها فکر میکنند خوشتیپ هستند، بعضیها خوشتیپ هستند و ما بیشک از دسته اول بودیم!
ابوتراب
۴
ملاک تقسیمبندی آدمها به دو گروه کلی خیلی زیاد است. خوشتیپ و بدتیپ. زشت و زیبا. فقیر و غنی. خوشاخلاق و بداخلاق. مؤمن و کافر. شریف و دریده و خیلی چیزهای دیگر اما ما آدمها را بر اساس لبخندشان تقسیم میکنیم.
مَهی.
۴
اکثرِ اکثر آدمها الکی لبخند میزنند. حتی الکی میخندند. سطحی است، نمایشی است، از روی عادت است. بیشتر به ماسک میماند. بر صورت میماسد. آدمهای خیلی کمتری هم هستند که وقتی لبخند میزنند، موجی از آرامش و نشاط و اطمینان با خود میآورند.
اینها وقتی میخندند، وقتی لبخند میزنند، دانههای دلشان پیدا میشود. مثل بچههای کوچک
م.ظ.دهدزی
۳
در مصائب بهظاهر تلخ، الطاف ظاهری و باطنی خداوند نهفته است. اما چون ما آگاه به این امور نیستیم، ممکن است که بر این مصیبتها ناشکیبایی میکنیم. گریه و زاری کنیم اما اگر به الطاف و حکمتهای الهی آگاه بودیم، بهخصوص الطاف خفیه، آن وقت صبر و رضا پیش میگرفتیم و خدا را شکر میکردیم. اینگونه مصائب مسائل الطافی دارد و تربیتهایی...
m-a
۲
مرگ نفسبهنفس، گامبهگام با ما بود. برای همین هر روز بیشتر شفاف و زلال و سبکبال میشدیم.
Yas Balal.جواد عطوی
۲
سمیر و سمیرا خواهر و برادر دوقلو بودند. سیاه و دیلاق عین هم! باهم مو نمیزدند. فقط سمیرا چادر سرش بود؛ همین!
م.ظ.دهدزی
۲
ناگهان میگهای عراقی بالای آسمان بهمنشیر ظاهر شدند. اولی بمب انداخت یا شاید راکت شلیک کرد. بعد بهسرعت دور شد. صدای انفجار هولناکی از سینه مواج آب، از بغل لنج برخاست. بعد تنوره آب بود و ترکش و گوشت و استخوان. صدای فریاد ترسخورده هوا را میشکافت. لنج برگشت. خدایا رحم کن! مسافران که بیشترشان زن و بچه بودند ریختند توی آب. در لحظه قیامت مقابل دیدگانمان جان گرفت. قد کشید. هیچکس هیچکاری نمیتوانست بکند. ما فقط داد میکشیدیم و جیغ میزدیم. ما اینطرف بهمنشیر، آنها آنطرف، خدا را، ائمه را، پیامبر را به یاری میطلبیدیم. جریان آب بهمنشیر آنقدر شدید و پرقدرت بود که قهارترین شناگرها هم توان شنا و مقاومت نداشتند. چه برسد به یک مشت زن و بچه و پیرمرد و پیرزن
فاطمه
۲
زمان چیز عجیبی است. طول آن، عمق آن به تعداد آدمها و شرایطشان متفاوت است
°•کتابخوان•°
۲
خسرو خوبان، کویر مدفن عاشقای بیمزاره!
صدایش یک بار دیگر شکست و گفت: «مثل جدّم...»
نورا ؛
۲
زمان چیز عجیبی است. طول آن، عمق آن به تعداد آدمها و شرایطشان متفاوت است.
نورا ؛
۲
گریه نکردم. زانو زدم. اول کف هر دو پایش را بوسیدم. بعد دستهای زحمتکشش را، بعد صورتش را، بعد سرش را که هنوز گرد یتیمی داشت. بعد تو گوشش گفتم: «خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن.»
whale
۲
ضیافتهای عاشق را
خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیداشدن در عشق
برای گمشدن در یار
Mobina B
۲
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مُردن، خوشا از عاشقی مُردن
Mahi
۲
آدم مظلوم هم به اندازه ظالم مقصره. گناهکاره!»
مستاصل!
۱
اول خیابان زند، درست راست اول کلیسا بود، کلیسای «کارپت مقدس» جفتش مسجد بهبهانیها! دیوار مشترک داشتند. بعید میدانیم همچنین چیزی در دنیا بوده باشد. یکی از عجایب آبادان است.
مستاصل!
۱
آدم آزاده نه ظلم میکنه و نه زیر بار ظلم میره.
fatemeh1991
۱
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مُردن، خوشا از عاشقی مُردن
نگار
۱
ما آدمها را بر اساس لبخندشان تقسیم میکنیم. اکثرِ اکثر آدمها الکی لبخند میزنند. حتی الکی میخندند. سطحی است، نمایشی است، از روی عادت است. بیشتر به ماسک میماند. بر صورت میماسد. آدمهای خیلی کمتری هم هستند که وقتی لبخند میزنند، موجی از آرامش و نشاط و اطمینان با خود میآورند.
اینها وقتی میخندند، وقتی لبخند میزنند، دانههای دلشان پیدا میشود. مثل بچههای کوچک
نگار
۱
مردی که چمدان کوچک دستش بود اول کت و بعد پاپیون بعد پیراهن، بعد کفشهایش، بعد حتی شلوارش را هم درآورد و انداخت. ماند با یک زیرپیراهن رکابی و یک شورت. به قول کوروش خدابیامرز «ماماندوز»؛ اما چمدانش را زمین نگذاشت. دیدیم حتی ساعت و انگشترها و حلقهها را هم انداخت، اما چمدان را رها نکرد. صلات ظهر از نفس افتاد درازبهدراز. یکی از امدادگرها آمد بالای سرش. خودش نا نداشت. با حوصله معاینهاش کرد، گفت تمام کرده! استوار دستور داد چمدان را باز کنند تا اگر وصیتنامهای، سندی، چیز حیاتیای به رسم امانت با خود ببریم. تا به دست اهلش برسانیم. سرباز چمدان را باز کرد. هیچچیز داخلش نبود، هیچچیز. جز «یک دست لباس بلند سفید عروس» فقط همین. اشک خیلیها سرازیر شد روی گونههای تاولزده.
n re
۱
ما و باران باهم...
بغض کردیم. با حیرت گفت: «شما و باران چی؟»
رازها داریم باهم...
یعنی چهجوری؟
نمیتوانیم درست توضیح بدهیم. فقط اینکه وقتی باران میبارد روحمان از بدنمان خارج میشود و میرود زیر باران بچگی میکند. سر به هوایی میکند. میدود، میخندد. گریه میکند، میپرد، پرواز میکند، خلاصه عشقبازیها میکند.
از کجا میدانید؟
چون وقتی به کالبدمان برمیگردد خیسِ خیس است!
وای چه شاعرانه، چه روح لطیفی!
°•کتابخوان•°
۱
خسرو خوبان، کویر مدفن عاشقای بیمزاره!
صدایش یک بار دیگر شکست و گفت: «مثل جدّم...»
زنبورِ پرکار
۱
یکدفعه زیر پایم خالی شد. چنگ زدم به دل سیاهی. به گوشههای تاریکتر و ترسناکترش، چنگم اما خالی ماند. چنان در خودم مچاله شدم که اگر مادر بود و میدید میگفت شکل جنین شدهای، میخواهی برگردی این تو؟ و به شکمش اشاره میکرد. ای کاش میشد
زهرآ
۱
هردم از این آسمان، ستارهای به زمین میکشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره است
زهرآ
۱
لالهها آینه خون سیاوُشاناند،
ZH
۱
پرسیدم: «چرا نرفتی، چرا موندی توی این آتش و خطر؟»
عشقی خونمونه، شهرمونه، ناموسمونه کجا بریم؟
نورا ؛
۱
مردی که چمدان کوچک دستش بود اول کت و بعد پاپیون بعد پیراهن، بعد کفشهایش، بعد حتی شلوارش را هم درآورد و انداخت. ماند با یک زیرپیراهن رکابی و یک شورت. به قول کوروش خدابیامرز «ماماندوز»؛ اما چمدانش را زمین نگذاشت. دیدیم حتی ساعت و انگشترها و حلقهها را هم انداخت، اما چمدان را رها نکرد. صلات ظهر از نفس افتاد درازبهدراز. یکی از امدادگرها آمد بالای سرش. خودش نا نداشت. با حوصله معاینهاش کرد، گفت تمام کرده! استوار دستور داد چمدان را باز کنند تا اگر وصیتنامهای، سندی، چیز حیاتیای به رسم امانت با خود ببریم. تا به دست اهلش برسانیم. سرباز چمدان را باز کرد. هیچچیز داخلش نبود، هیچچیز. جز «یک دست لباس بلند سفید عروس» فقط همین. اشک خیلیها سرازیر شد روی گونههای تاولزده.