گذشته با حال، کابوسهای هولناک با خیالبافیهای شدیداً لذتجویانه، و خیال با واقعیت، آزادانه درهم میآمیزند. تا حدی که کارگردان (و تماشاگر) نهایتاً دیگر قادر به تمیز آنها از هم نیستند. تمامی این مایهها، دستکم برای قهرمان فیلم (مارچلو ماسترویانی)، «واقعی» اند، و هم ازین رو نمیتوان آنها را طی هیچ ترجمان حقیقی و اصیلی از روند آفرینش هنری، حذف یا ساده کرد. نه هنرمند و نه تماشاگر نمیتوانند یک طرح سادهانگارانه را بر چیزی که ذاتاً مغشوش، متناقض و عمیقاً بغرنج است، تحمیل کنند.