قابیل | طاقچه

قابیل

مجله داستان سار

۱۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark
قابیل

دسته سربازانی که تحت فرماندهی کاپیتان مارکوف بودند، برای شرکت در یک عملیات کیفری آمده بودند. مردان خسته، زودرنج و کلافه از یک سفر طولانی در یک قطار نامناسب، کج‌خلق و عبوس بودند. وقتی آن‌ها به ایستگاهی با نامی خارجی و عجیب رسیدند، مردانی که دهقانان آنجا به‌نظر می‌رسیدند با ودکا و آبجو از سربازان پذیرایی کردند. سربازان فریاد “هورا” سر دادند، آواز خواندند و رقصیدند، اما چهره‌هایشان بی‌تفاوت و سرد به‌نظر می‌رسید سپس عملیات آغاز شد. دسته سربازان نمی‌توانست بار مسئولیت اسیران را قبول کند و بنابراین همه‌ی افرادی که در راه مشکوک به‌نظر می‌رسیدند و پاسپورت نداشتند را بدون لحظه‌ای درنگ کشتند. کاپیتان مارکوف در تحلیل روانشناختی خود اشتباه نکرده بود. او می‌دانست که تحریک پیوسته و روزافزون سربازانش در چنین تنبیه خونینی قطعاً رضایت‌بخش خواهد بود در شامگاه سی و یک دسامبر سربازان برای یک شب در یک مزرعه بارانی نیمه‌ویران‌شده اقامت کردند. آن‌ها پانزده فرسخ از شهر فاصله داشتند و کاپیتان پیش‌بینی می‌کرد که تا ساعت سه بعد از ظهر روز بعد به آنجا برسند. او به‌طور قطع مطمئن بود که سربازانش کاری جدی و طولانی در آنجا خواهند داشت و از آن‌ها می‌خواست تا حد ممکن استراحت کنند تا قوای خود را دوباره بدست بیاورند. بنابراین به سربازان دستور داد که در انبارهای متفاوت و حیاط‌پشتی‌های خانه‌های مردم که آنجا را ترک کرده بودند مستقر شوند. کاپیتان خودش یک اتاق بزرگ و خالی با شومینه گوتیک که در آن یک تخت‌خواب از کشیش محلی آنجا به جا مانده بود مستقر شد در این شب تاریک و بدون ستاره، طوفانی به همراه برف و بوران به سرعت و بدون این‌که کسی متوجه بشود ناگهان به مزرعه رسید. مارکوف به تنهایی در اتاق بزرگ و خالی خود در مقابل …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۲۹like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره چهارم، ویژه‌نامه‌ی داستان جنگ، مجله داستان سار (اردیبهشت ۱۴۰۴) منتشر شده است.