
خسته از راه رسید. کیف چرمی غبارگرفتهاش را زمین گذاشت و روی صندلی کنار پنجره نشست. خانه سوتوکور بود. نه از زنش خبری بود، نه از دخترش مینا. فکر کرد شاید صدای آمدنش را نشنیدهاند. بلند گفت: «من اومدم!» درِ آشپزخانه و درِ اتاق مینا هردو بسته بود. دوباره گفت: «بچهها …