
وقتی وارد شدم، چشمهای مژهکاشته پرکرشمه منشی گفت مراجعه به روانشناس، شتری است که در خانه همه میخوابد. لبخند من هم پاسخ داد صبر کند و آخرش را ببیند. روانشناس هم در اتاقش نگاهی به سرتاپای من کرد و نگاهی به بالا تا پایین فرمی که پر کرده بودم. لبخندی بفهمینفهمی وسط تهریش سیاهش جنبید. طوری برای خودش کله تکان داد که صدای توی سرش تا روی مبل چرمی سیاهی که تویش فرورفته بودم، آمد. خیال کردم الان میگوید: «بهبه! عجب کِیسی، سهلِ ممتنع! تا حالا کجا بودی لعنتی؟» با خودکار جلدْسفیدش که با سفیدی قاب عینک و بند ساعتش سِت بود، روی کاغذ جلوی رویش چیزی نوشت. حاضر بودم انگشت کوچک دست چپم را که هنگام تایپکردن هیچوقت به کارم نمیآید، بدهم و بفهمم چه خطخطی کرد.
- خب لیلاخانم نویسنده! از کجا شروع کنیم؟
-از همونجا که دلیل اومدنم رو نوشتم... پشت صفحه قسمت توضیحات تکمیلی!
با …