رسیدم جلوی در خونه. مثل همیشه میدونستم عزیز روزهای سهشنبه برام ماکارونی درست کرده و جز اون کسی خونهی ما نیست. بوی ماکارونی رو هم میتونستم از پنجرهی باز آشپزخونه که رو به کوچه بود، استشمام کنم و لذت ببرم. جای مامان و بابا خالی که این موقع از روز معمولا سر کار هستن و نیستن تا ببینن من چقدر خُلقم واسهی ماکارونی روزهای سهشنبه سرجاشه. ما فقط شبها همدیگه رو میبینیم، اون هم زمانی که سگرمههای من توی هم گره خورده و اونقدر درس خوندم و فیلم دیدم که دیگه نایی واسهی حرفزدن ندارم. اما عزیز توی اکثر روزها کنارم بوده. اون فقط مادربزرگم نیست؛ رفیقمه و با اینکه چند دهه اختلاف سنی داریم با همدیگه مثل دو تا دوست ساعتها حرف میزنیم. البته عزیز سعی میکنه بیشتر شنونده باشه تا گوینده، ولی همون چند تا جملهای که از اشتباهات خودش وقتی همسن من بوده، میگه، مثل آب روی آتیش، دلم رو آروم میکنه و میفهمم که «نه! اونقدرها هم اوضاع فاجعهبار نیست و بالاخره درست میشه!»
این مدرسهی جدید و همکلاسیهام حسابی روی اعصابم بودن. از روی اولی که من وارد کلاس شدم داستان پشت داستان برام پیش اومده. امروز هم یه لحظه یاد اتفاقات توی مدرسه افتادم و اون لبخند مسرتبخشی که بهدنبال بوی ماکارونی روی چهرهم سبز شده بود یکدفعه تبدیل شد به یه عالمه نگرانی و اضطراب غیرقابلتعریف! دیدم که عزیز از پنجرهی آشپزخونه با لبخند سرش رو بیرون آورد تا چهرهی ذوقزدهی من رو ببینه، اما حالت تلخ صورتم متعجبش کرد. در رو که باز کرد، فقط نگاهم کرد؛ بعد دستم رو گرفت و به آرومی گفت: «تا دست و روت رو بشوری، ماکارونی آمادهست!»
رفتم جلوی آینه و چند دقیقه به خودم زل زدم. این من بودم ؟ ریملی که یواشکی به چشمام زده بودم تبدیل شده بود …