
در ربع نخست قرن بیستم، زمانی که همه چیز با شتابی سرسامآور در حال دگرگونی بود، زندگی در عصر جدید پیچیدهتر و نامطمئنتر از همیشه به نظر میرسید. در این وضعیت، بسیاری از نویسندگان برجسته دیگر علاقهای به محبوبیت نزد عموم نداشتند. آنها خود را موظف نمیدیدند که حتماً داستانهایی ساده، سرگرمکننده یا دلنشین بنویسند. در عوض، نویسندگی برایشان راهی بود برای پرداختن به دغدغههای فکری عمیق، تنهایی انسان و پرسش از معنای زندگی. در میان این نویسندگان، فرانتس کافکا جایگاهی منحصربهفرد دارد. او حتی خود را روشنفکر نمیدانست و ظاهراً علاقهای به نظامهای فلسفی، وقایع سیاسی و حتی جنگ جهانی اول نداشت؛ اما آثار او، به طرز عجیبی، از ژرفترین و ملموسترین تصویرهای اضطراب و بیگانگی انسان در جهان مدرناند.
کافکا جهانهایی را خلق میکند که در آنها انسان، بهرغم تمام تقلا و تمنای خود، محکوم به شکست است. جهانی که نه قابلفهم است، نه قابلتغییر. در این جهان، آدمی نهتنها با بیعدالتیهای بیرونی، بلکه با ترسها، وسواسها و اضطرابهای درونی خود نیز درگیر است. هرچند اینگونه داستانها در نگاه نخست سختخوان، دشوار و گاه غریب به نظر میآیند؛ اما اگر با حوصله و ذهنی باز به سراغشان برویم، تجربهای متفاوت، تکاندهنده و حتی رهاییبخش پیشرو خواهیم داشت. نویسندگانی مثل کافکا بهجای روایتپردازی ساده، ما را با لایههایی پنهان از وجودمان روبهرو میکنند؛ بخشهایی که شاید هرگز شهامت نگریستن به آنها را نداشتهایم. از همین رو، کافکا نویسندهای نیست که بتوان با شتاب یا بدون آمادگی به سراغ آثارش رفت. این یادداشت تلاشی است برای باز کردن دری به جهان رازآلود و هراسانگیز کافکا؛ راهی پرعمق و روشن تا کمک کند خواننده نه با ترس و دلزدگی که با درک و همراهی کافکا بخواند؛ گامی برای فهمیدن نویسندهای که بیش از هر زمان، حرفهایی برای انسان امروز دارد.