
این روایت تجربهی ۱۳ سالهی من است که در کشور آلمان زندگی میکنم. داستان از آنجایی شروع شد که ۱۳ سال پیش ما تصمیم گفتیم که مهاجرت کنیم. برخلاف اینکه خیلی خانوادهدوست بودم و دوست داشتم در کنار خانوادهام زندگی کنم، ولی به دلیل شرایطی که برایمان به وجود آمده بود، من، همسر و فرزندم باید از کشور خارج میشدیم. به دلیل همین شرایط و برای زندگی بهتر و آیندهای روشنتر کشور آلمان را انتخاب کردیم. روزهای سختی بود؛ استرسهای مهاجرت و انجام کارهایی مثل فروش تمام زندگی و جای دادن آن در چند چمدان و رفتن به کشور غریبی که نه زبان آن را بلدید و نه میدانید که چه قرار است چه پیش بیاید همه و همه باعث میشد که اوقات دشواری را بگذرانیم.
به هر حال این تصمیم را گرفتیم و با اشک و آهی که بعد از این همه سال هم یادآوریاش برایم خیلی سخت است، به آلمان رسیدیم و درجایی به اسم «کمپ» یا «هایم» مستقر شدیم؛ جایی که ملیتها و آدمهای زیادی با فرهنگهای مختلف در آن زندگی میکنند. شرای طزندگی در این کمپ ها از زمین تا آسمان با شرایطی که فرد ممکن است در کشور خودش داشته باشد فرق می کند؛ امکانات و رفاهی که …