
در تلاطمهای بیپایان و مهم قرن بیستم، در سایهی جنگ و ترس و هراس و ظهور حکومتهای ظالم و تمامیتخواه، ادبیات مثل همیشه در نقش پناهگاه ظاهر شد. در همین دوران آثار پادآرمانشهری خلق شدند تا هشداری بلند برای دنیایی باشند که مستقیم به سمت جهنم میرفت. پادآرمانشهر نقطهی مقابل آرمانشهر و راوی آیندهای هراسناک بود که رسیدن به آن بعید بهنظر نمیرسید! در واقع در اینگونه رمانها نویسنده آینده را خلق میکرد؛ آیندهای که در آن تمام ارزشها نابود شدهاند و نسل انسان در تاریکی عمیقی فرو رفته است.
این ژانر مهم از رمان «ما» اثر یوگنی زامیاتین شروع شد و به آثاری مثل «دنیای قشنگ نو»، «۱۹۸۴»، «میرا»، «سرگذشت ندیمه» و… رسید. «سرگذشت ندیمه» یکی از تکاندهندهترین و هولناکترین آثار پادآرمانشهری است که به زندگی زیر سایهی دولتهای تمامیتخواه و بیمسئولیت میپردازد و آیندهای تیره و تار را برای آمریکا ترسیم میکند. رمان رگههای زنانه دارد و با چنان جزئیات دقیقی نوشته شده که دل هر خوانندهای را تکان میدهد. با وجود اینکه سرگذشت ندیمه نزدیک چهل سال قبل منتشر شده، هنوز زنده است و در ذهن مخاطبش این سوال را تداعی میکند که با توجه به تحولات جهان، واقعاً چنین آیندهای تخیلی بهنظر میرسد؟ در ادامهی این یادداشت به نقد و بررسی این رمان مشهور میپردازیم.
سرگذشت ندیمه
«سعی میکنم زیاد فکر نکنم. حالا دیگر فکر کردن هم باید مثل چیزهای دیگر سهمیهبندی شود. خیلی از مسائل ارزش فکر کردن ندارند. فکر کردن فرصتهای آدم را از بین میبرد.»
این جملهها را میتوان چکیدهی کتاب «سرگذشت ندیمه» و بهطور کلی آثار پادآرمانشهری دانست. شما حق فکر کردن ندارید؛ دیگرانی هستند که خودشان را محق میدانند به جای شما فکر کنند، به …