
بامداد ٢٢ دسامبر سال ١٨۴٩، وقتی سرباز جوخه اعدام، قرار بود تا چند لحظه دیگر لوله تفنگش را در میدان پادگان «سِمِنوفسکی» سنپترزبورگ به سمت جوانی بیست و هشتساله نشانه برود تا آخرین نفسهایش را با چکاندن گلولهای پایان دهد، هرگز فکر نمیکرد آن جوان لاغر با پیراهن رعیتی و شبکلاه سفید که حال کفنش شده بود، در آینده یکی از جاودانهترین نامهای جهان بشود. آن جوان اعدامی به همراه همقطارانش، در آخرین لحظه با حکم سلطنتی «تزار نیکولای اول» از اعدام تبرئه و درعوض به «سیبری» تبعید شد. در آن روز، اگرچه گلوله سینهاش را نشکافت، اما برای یک بار مُرد و دوباره زنده شد؛ رستاخیری که تمام زندگیاش را دستخوش تغییر قرار داد. جوان زندانی، حدوداً ٣٠ سال بعد، آخرین رمان بزرگش را با این سرنوشته از «انجیل یوحنا» آغاز کرد: «آمین، آمین، به شما میگویم اگر دانهی گندم در خاک نیفتد و نمیرد، تنها میماند؛ اما اگر بمیرد، ثمر بسیار آرد.» او که به گواه تاریخ ادبیات، «ثمر بسیاری» برای فرهنگ و اندیشه جهانی داشت، کسی نیست جز «فئودور داستایفسکی»، نویسنده شناختهشده روس. هرآنچه از داستایفسکی به یادگار مانده، میتواند موضوعی برای تامل و تفکر باشد؛ حال این یادگار، «شخصیتهای خیالی رمان» باشند، یا آدمی واقعی مثل آن «سرباز جوخه اعدام» که تنها بهیمن دیدار چندلحظهای با او در این یادداشت یادی ازش آمد. اغلب رمانهای داستایفسکی، آثار جاودانه در تاریخ ادبیات جهان محسوب میشوند، اما بیراه نگفتهایم اگر رمان «برادران کارامازوف»- که سرنوشتهی بالا با آن آغاز میشود- را تاثیرگذارترین اثر ادبی او برشماریم؛ رمانی با شخصیتهای فراموشنشدنی، در کنار انبوهی از مباحث جدلی پیرامون خیر و شر، خدا و شیطان، رنج و رستگاری، اخلاق و بیبندوباری.