
رمان گوژپشت نتردام، از برجستهترین آثار ویکتور هوگو و ادبیات فرانسه، ما را به پاریسِ قرن پانزدهم میبرد؛ جایی که کازیمودو، ناقوسزنِ تنها و رنجکشیدهی کلیسای نتردام، با هیبتی هراسانگیز و دلی سرشار از وفاداری، در سایهی برجها زندگی میکند و هر بامداد شهر را با صدای ناقوس بیدار میسازد. ورود اسمرالدا، کولیِ جوان و دلفریبِ شهرگرد، نظمِ خاموش زندگی او را برهم میزند و عشقی یکطرفه و بیچشمداشت در دلش مینشاند؛ عشقی که در مثلثی پرالتهاب با فرولو، کشیشِ ردهبالای کلیسا، و فوبوس، افسرِ خوشچهره، گره میخورد و به حسادت، توطئه و داوریِ بیرحمانه میانجامد: اسمرالدا متهم میشود، کازیمودو او را در پناه نتردام پنهان میکند، اما آشوبِ «سرای معجزات» و دسیسههای فرولو سرانجام کار را به سقوطی تراژیک میکشاند؛ تا آنجا که پایان داستان، با مرگ و ناپدیدشدن و پیوندِ استخوانها در آغوشِ خاموشِ گور، مُهر میخورد. در این یادداشت از بلاگ طاقچه، میخواهیم این شاهکار ویکتور هوگو را نقد و بررسی کنیم.
نقد و تحلیل کتاب گوژپشت نتردام
ویکتور هوگو طی شش ماه کتاب گوژپشت نتردام را به رشتهی تحریر درآورد. او حدود سه سال اسناد و مدارک و گزارشها را بررسی کرده بود و در محلههای قدیمی چرخیده بود، بااینحال، جایی در توصیف این رمان نوشت: «وانگهی آنچه در این کتاب حایز اهمیت است، این جزئیات نیستند. اگر امتیازی در آن وجود داشته باشد، جنبهی تخیلی، دمدمیمزاجی و تفننی آن است…»
ویکتور هوگو در این رمان، از خلال قصهای جذاب، تصویری از زندگی مردم عادی، روحانیان، اشراف، خانهبهدوشان، مطرودان و محذوفان جامعه ارائه میدهد. شخصیتهای کتاب هرکدام نمایندهی یکی از این گروهها هستند. حتی کلیسای نتردام نهفقط یک بنای تاریخی و …