
بهجرئت میتوان گفت که همنوایی شبانهی ارکستر چوبها یکی از آثار فاخر، برجسته و خواندنی ادبیات ایران است که خوانندگان جدی را به نویسندگان ایرانیِ معاصر امیدوار میکند، اثری که خواننده هرچقدر جلوتر میرود بیشتر به این دریافت میرسد که با رمانی مهم روبهرو است. رمانی که شاید خواننده در هزارتوی آن گم شود؛ اما مشتاق این گمگشتگی است و از دوباره خواندن آن خسته نمیشود؛ چراکه میداند با هر بار خواندن به کشفی تازه دست پیدا میکند و هر کشف احتمالاً معمای بعدی را به دنبال دارد. رضا قاسمی قرار نیست رمانش را بهراحتی تسلیم خواننده کند؛ بنابراین براساس منطق روایی داستانهای دیگر فهمیده نمیشود، او در جایجای کتابش قصد دارد عدم قطعیت را اثبات کند و شاید به همین دلیل است که ابهامات در رمان همنوایی هرگز برطرف نشوند و خواننده از ابتدا تا انتها درگیر رخدادهای پیچیده در لفافهی تکنیکهای ابهامآفرین است. تمامی این ویژگیها است که رمان را به یک اثر پسامدرنیستی تمامعیار تبدیل کرده است.
برخی بهاشتباه تصور میکنند که داستان یا رمان پسامدرن یعنی داستان عجیبوغریبی که عرفها را در هم میشکند و نافهمیدنی است یا اینکه اگر اثری را جزو ادبیات پسامدرن در نظر میگیریم به این معنی است که حتماً مربوط به زمانهی خود ماست. پسامدرنیسم سبکی در نگارش است، ژانری نو در ادبیات که نظریهپردازان مختلف آن را برای توصیف موضوعات مختلف به کار میبرند. رضا قاسمی، با نوشتن رمان همنوایی شبانهی ارکستر چوبها نشان داد که فهم درستی از ادبیات پسامدرنیسم داشته است. رمان او ضمن برخورداری از ویژگیهای ادبیات پسامدرن، در عین اینکه پیچیدگی دارد مصنوعی نیست و خواننده با آن ارتباط برقرار میکند.
رمان همنوایی شبانهی ارکستر چوبها اولین رمان رضا قاسمی، داستاننویس، شاعر، موسیقیدان، نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر است که نخست در سال ۱۹۹۶ در آمریکا منتشر شد و بیش از ۱۵ مرتبه تا سال ۲۰۱۸ تجدید چاپ شده است (مقالهی بررسی رمان همنوایی شبانهی ارکستر چوبها بر اساس نظریهی یادگیری شناختی-اجتماهی آلبرت بندورا). این رمان موفق در سال ۱۳۸۰ هم در ایران منتشر شد و جایزهی بهترین رمان اول بنیاد گلشیری را دریافت کرد و در همان سال بهعنوان بهترین رمان منتقدین مطبوعات و همچنین رمان تحسینشدهی جایزهی مهرگان ادب انتخاب شد.