
«زندگی به من آموخته است آنچه دربارهی از یاد بردن گذشتهها میگویند درست نیست، چون گذشته با سماجت راه خود را باز میکند. حالا که به گذشته بر میگردم، میبینم تمام این بیستوشش سال به همان کوچهی متروک سرک کشیدهام.» بادبادکباز روایتی از حضور دائم گذشته است. گذشتهای که نگذشته، هنوز همراه توست. فرقی ندارد کجا هستی، چقدر از آن جغرافیا و از آن روزها فاصله گرفتهای، گذشته خزیده گوشهای از چمدانت و با تو آمده. امیر حالا سالها از آن حادثه فاصله دارد؛ حالا نه پسری نوجوان که با حسن در کوچههای کابل بازی میکرد، بلکه مردی میانسال است. مردی که سالها بعد از مهاجرت به آمریکا، تصمیم میگیرد برای نجات یک بچه به وطنش برگردد، به افغانستان. کشوری که دیگر شبیه کشور کودکیهای امیر نیست، سرزمینی ویران شده! رمان بادبادکباز اثر خالد حسینی درباره شخصیت امیر است. در این یادداشت به نقد و بررسی این رمان میپردازیم. گفتنی است برای خرید کتاب بادبادک باز میتوانید به سایت طاقچه مراجعه کنید.
موضوع کتاب بادبادک باز در مورد چیست؟ (خلاصه داستان)
امیر و حسن دوست بودند؛ هر چند جهانهای متفاوتی داشتند. امیر پسر ارباب بود و از قوم قدرتمند پشتون، حسن پسر علی، خدمتکار خانهزاد پسر امیر بود و از قوم مظلوم هزاره.
زمستان ۱۹۷۵ است و افغانستان هنوز زیر سایهی جنگهای متعدد شادی و رنگهایش را نباخته. مسابقات سالانهی «بادبادکبازی» در راه است و امیر و حسن مثل خیلی دیگر از نوجوانها و جوانهای شهرشان برای مسابقه آماده میشوند. برای امیر برنده شدن در مسابقه اهمیت زیادی دارد؛ میخواهد یکبار هم که شده همان پسری باشد که پدر آرزویش را دارد. پسر شجاعی که جسورانه از پس همهچیز برمیآید و تنها دل در گروی داستان و ادبیات …