
از انبوه نظرگاههای فلسفی، ادبی، روانشناختی و… که دربارهی رمان «برادران کارامازوف» و همچنین عمق و تاثیرگذاری آثار «داستایفسکی» نوشته شده است، انتخاب یک دیدگاه برای نوشتن دربارهی این رمان بسیار دشوار است. بعد از مرور و تامل چندبارهی برخی از بهترین دیدگاهها، به این نتیجه میتوان رسید که جملهی «ویاچسلاو ایوانوف»، منتقد ادبی، شاعر و فیلسوف روس، تا حد قابل اطمینانی حق مطلب را در مورد نویسندهی هموطنش ادا میکند. بخصوص که ویاچسلاو ایوانوف در توصیف او، از عباراتی استفاده میکند که گویی پیشبینی دربارهی خوانندگان آیندهی داستایفسکی نیز است؛ فراوانی مباحثی که امروزه پیرامون آثار او مطرح میشوند شاهدی بر اعتبار ادعای ویاچسلاو ایوانوف است. او مینویسد: «داستایفسکی چندگانگی شکافها، لایهها، و ابهامهای پیشتر ناشناختهی انسان امروزی را که همان انسان همیشگی در نوترین نمود خویش است کشف کرد و نمایان گرداند و به مرزهای واقعیت برکشاند.
او از زمانهی پس از خویش پرسشهای کرد که پیشتر نکرده بودند و با نجواهای خویش پاسخهایی داد که پیشتر نداده بودند.» [۱] اعتبار این عبارات را به خوبی میتوان در «برادران کارامازوف» یافت؛ این رمان آخرین اثر و پرمناقشهترین رمان داستایفسکی است که هنوز هم نظریهپردازان پرشماری را به خود مشغول کرده است. خواندن این رمان نهتنها ما را با بسیاری از جنبههای بشر، که پیشتر ناشناخته بودند، آشنا میکند بلکه تجربهی منحصربهفردی را هم به خوانندگان خود میبخشد؛ تجربهی اینکه «رمانها چگونه میاندیشند»، تجربهی کمی نیست. با وجود شرحهای مفیدی که بر این رمان نوشته شده است، اما تجربهی خواندن مستقیم آن چیز دیگری است. خوانندگان حتماً باید جملات داستایفسکی، شیوهی روایتگری او و کنکاش عمیق در روح انسان را از طریق خود رمان تجربه کنند.