
بسیاری از ما پیش از آنکه کتاب بینوایان را خوانده باشیم، در کودکی یا نوجوانی از طریق اقتباسهای تلویزیونی، کارتون، فیلم یا سریال، با ژان والژان، کوزت، ژاور و تناردیهها آشنا شدهایم؛ تصویر ژان والژانی را دیدهایم که بهخاطر دزدیدن یکتکه نان برای سیرکردن یک کودک، سالها بار زنجیر کشید. بیآنکه کتاب را ورق زده باشیم، دلمان برای رنجهای کوزت سوخته، با ژان والژان همدلی کرده و از تناردیهها متنفر شدهایم. خیلی زود درک کردیم که هر خطا، اشتباه یا حتی جنایتی پیش از آنکه اتفاق بیفتد، از دالانهای تاریک زندگی گذشته و کسی که این دالانها را بشناسد، هرگز داوری نمیکند.
حالا، پس از همهی تصویرهایی که از این داستان دیدهایم، زمان آن رسیده که به سرچشمه بازگردیم؛ به خودِ کتاب. به واژههای جاودانهی ویکتور هوگو که جهانی ساختهاند به وسعت درد انسان و امید به رهایی. شاهکاری که نشان میدهد چگونه میتوان در دل ظلمت و بیعدالتیها هنوز به انسانیت و روشنایی ایمان داشت و بیجهت نیست که خودِ هوگو گفته بود: این کتاب، درامی است که شخصیت نخست آن خداوند است.
خلاصه کتاب بینوایان
ژان والژان، مردی که تنها برای دزدیدن یک قرص نان به زندان افتاد و نوزده سال از عمر خود را در زندان با اعمال شاقه گذراند، پس از آزادی با جامعهای روبهرو میشود که او را طرد میکند. تنها اسقف مهربانی به نام میرییل به او پناه میدهد و با بخششی بزرگ، مسیر زندگیاش را تغییر میدهد. ژان والژان با هویتی تازه، به انسانی نیکسرشت بدل و حتی شهردار میشود؛ اما گذشتهاش در قامت بازرس ژاورِ سختگیر همچنان در تعقیب اوست. در گوشهای دیگر از قصه، فانتین، زنی تنها و رنجکشیده، در جستوجوی لقمهای نان برای دخترش، کوزت، تن به سقوط و تحقیر میدهد. …