
فرض کنید در خلوت خود و یا روبهروی کسی نشستهاید و بدون رعایت حال، به گذشتهی خود میاندیشید. احتمالاً به شرط صادقبودن کمکم در ذهنتان دست به «اعتراف» میزنید؛ اعتراف، شما را به نحوهی «انتخاب»هایتان در گذشته پرت میکند، به «قضاوت»هایتان و به «میل به برتری». اگر همچنان صادق بمانید، کمکم «ملال» به سمتتان میآید! اما بعد از پایان این فرآیند- البته اگر پایانی برای آن تصور شود- دیگر شما همان آدم سابق نخواهید بود. احتمالاً بپرسید چگونه این فرآیند ممکن است؟ چه جزئیاتی خواهد داشت و اصلاً چه ضرورتی برای اندیشیدن به انتخابها و قضاوتها و باورهای اخلاقیمان وجود دارد؟ برای پیداکردن جواب این پرسشها، بهتر است رمان کوتاه «سقوط» از آلبر کامو را بخوانید؛ رمانی که خواندنش بیشتر از چند ساعت وقت نمیبرد اما سالهای متمادی میتواند مشغولتان کند و تلنگری اساسی به شخصیتتان بزند.
معرفی مختصر کتاب سقوط اثر آلبر کامو
آلبر کامو که از چهرههای شاخص ادبیات قرن بیستم اروپاست، با آثاری چون «بیگانه»، «طاعون»، «افسانه سیزیف» و «انسان طاغی» نامی جاودانه در تاریخ ادبیات از خود بر جای گذاشته است. رمان «سقوطِ» (١٩۵۶) او، آخرین رمان تکمیلشدهی وی محسوب میشود. این کتاب داستانی با طرح پیچیده نیست، بلکه تکگویی طولانی است که از زبان شخصیت اصلی، «ژان-باتیست کلمانس»، روایت میشود و در حین سر راستی عمیقترین مفاهیم فلسفی در مورد وجدان انسان را مجدداً به پرسش میگیرد. «سقوط» را میتوان طرح داستانی از مضامین کتاب پیشین کامو، «انسان طاغی» (١٩۵١) دانست. اگر در رمان «بیگانه» پرسش اصلی «خودکشی» است، در رسالهی فلسفی «انسان طاغی» و رمان «سقوط» پرسش بنیانی حول «دگرکشی و عصیان» بسط یافته است. «سقوط» به دلیل عمق …