
صد سال تنهایی رمانی است که خواندنش برای هر کسی آسان نیست. خیلیها این کتاب را در لیستهای مختلف صد رمان برتر جهان و چهل رمانی که پیش از مرگ باید خواند، دیدهاند و تصمیم گرفتند که این کتاب را بخوانند. ولی وقتی پشت سر هم اسمهای اسپانیایی را میبینند، وقتی میبینند چندین نفر به نام خوزه آئورلیانو در داستان وجود دارد، وقتی میبینند در لحظهی اوج داستان، فضایی تخیلی توصیف میشود، شاید کتاب را برای همیشه ببندند و قید خواندنش را بزنند. حتی در پاسخ به این سوال که بدترین کتابی که تا به حال خواندهاید، چه کتابی است؟ بیتردید جواب میدهند که «صد سال تنهایی».
در این یادداشت وبلاگ طاقچه تصمیم گرفتیم دربارهی نقد کتاب صد سال تنهایی و اینکه چرا باید این کتاب را بخوانیم و از خواندنش باید چه توقعی داشته باشیم، صحبت کنیم.
پیشنهاد میکنیم یادداشت «بهترین ترجمه صد سال تنهایی» را هم بخوانید.
خلاصه کتاب صد سال تنهایی
صد سال تنهایی داستانی است دربارهی هفت نسل از خانوادهی بوئندیا. خوزه آرکادیو بوئندیا روزی از محل زندگی خود کوچ میکند و این دهکده را برای سکونت انتخاب میکند و همراه با اطرافیانش کم کم شروع میکنند به پایهریزی این دهکده.
اما چرا خوزه آرکادیو بوئندیا محل زندگیش را ترک کرد؟ او در یک درگیری پرودنکیو آگیولار را کشت و قرار بود به خاطر این کار عقیم شود. برای همین محل زندگیش را ترک کرد. یک شب رویای «ماکوندو» را دید. شهری از آینهها که جهان را در خود منعکس میکند و نشان میدهد. به محض اینکه بیدار شد، تصمیم گرفت ماکوندو را در کنارهی رود پایهریزی کند. ماکوندو یکی از نمونههای ساختن اتوپیا در ادبیات داستانی است. خوزه آرکادیو اعتقاد داشته ماکوندو باید دور تا دور با آب محصور شود. برای همین …