
تصور کنید یک روز از میان هزاران روزی که صبح زود از خواب بلند میشوید تا سر کاری بروید که هیچ دوستش ندارید، به حشره تبدیل شوید. تمام زندگی شما که اتفاقا هیچ میلی به آن نداشتید، تغییر میکند. این تصویر بهظاهر برای شما تخیلی و فانتزی است اما حس نمیکنید که هر روز صبح تجربهاش میکنید؟ هر روز که با اکراه بلند میشوید، فکر میکنید بدنتان را که از روی تخت بلند میکنید، بدن خودتان نیست و ذهنتان هم همانجا روی تخت باقی میماند. بله، این تصویر آشناست.
ناباکوف در درسگفتار خود با نام خوانندگان خوب و نویسندگان خوب که در کتاب «درباره مسخ» آمده میگوید: «رمانهای بزرگ قصههای پریان بزرگاند و رمانهای این مجموعه [مثل مسخ] قصههای پریان درخشاناند.» بله، مسخ دقیقا داستان پریانی است که در دنیای مدرن روایت میشود و البته شاهکار است. همانطور که در داستانهای پریان ناگهان دختری به فرشته تبدیل میشود یا انسانی حیلهگر به جادوگری زشت، در کتاب مسخ هم انسانی به حشره تبدیل میشود با این تفاوت که انگار حشرهشدن او عجیب و غیرواقعی مینماید. «اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیش از یک فانتزی حشرهای بداند، به او تبریک میگویم، چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.»
در این یادداشت وبلاگ طاقچه به نقد و بررسی کتاب مسخ اثر فرانتس کافکا میپردازیم.
خلاصه کتاب مسخ
کوتاهترین خلاصه از مسخ را در این جمله میتوان دید: «جوان بیچارهای سوسک شد.» اما داستان مسخ به تفصیل از این قرار است:
گرگور هرروز سر کار میرفت آن هم با عذاب و سختی. «با خود گفت: خدایا چه شغل طاقتفرسایی انتخاب کردهام! هر روز در راه.» یک روز که با همین عذاب از خواب بلند شد متوجه شد به حشرهی بزرگی تبدیل شده است. اما او به جای اینکه نگران این باشد که …