
کتابهای وحشت، همان کتابهاییاند که نخست بیدار میمانید تا تمامشان کنید و شبهای بعد آنها هستند که اجازه نمیدهند پلک روی هم بگذارید. سایهها پیش چشمهایتان زنده میشوند و میترسید هیولایی پایتان را که از پتو بیرون زده، گاز بگیرد. هر صدایی تبدیل به تهدیدی بالقوه میشود و شما را از جا میپراند. انگار که وحشت از لای صفحات کتاب بیرون خزیده و به زندگیتان راه پیدا کرده باشد. انگار که «خواندن» کلید احضارِ اشباح خبیث و مُردگان از گور برخاسته به زندگیتان بوده و حالا به دنبال آنها مدام دور و برتان را میپایید. فقط کافی است ذهنتان قانع شده باشد و سپس همگی آنها زنده خواهند شد. کلید ورودشان به دنیای واقعی «باور» است، مگر نه؟ دستکم شبحی که از بالای شانهتان دارد این یادداشت را میخواند، با من موافق است.
کارمیلا
دختری به همراه مادرش سوار بر درشکهای از کنار قلعهای در اشتایرمارک میگذرند، اما وضعیت نامناسب درشکه آنها را وادار به توقف میکند و باعث میشود دختر جوان، کارمیلا، مدتی در قلعه کنار لورا زندگی کند. لورا از هویت واقعی کارمیلا خبر ندارد. زیبایی بینظیر کارمیلا او را مبهوت خود میکند. صمیمیت این دو دختر جوان و ماجراهایی که در ادامه رخ میدهند، این کتاب را به یکی از محبوبترین کتابهای گوتیک و وحشت تبدیل کرده است. کتاب «کارمیلا» نوشتهی شریدان لو فانو، نویسندهی ایرلندی قرن نوزدهم است. این کتاب از نخستین کتابهای ژانر وحشت و به طور خاص از نخستین آثار ادبی دربارهی خونآشامها به شمار میرود. آنچه شریدان لوفانو در این کتاب به تصویر میکشد، در عین جذابیت، تابوشکنانه، عمیق و حتی نقدی اجتماعی است. کتاب کارمیلا را محمود گودرزی به فارسی برگردانده و نشر برج آن را به چاپ رسانده است.
پ…