
رضا از همان دوران نوزادیاش یادمه که به رنگ سبز خیلی علاقه داشت. هر چیزی که تو چشمش به این رنگ میآمد، براش ذوق میکرد و طوری خودش رو نشان میداد که سعی میکردیم برای مدیریت احساسش، اونو در اختیارش بذاریم. بزرگتر که شد، این حس بیشتر و بیشتر باهاش بود، فقط هر چه میگذشت، کمتر به روی خودش میآورد و تو خودش میریخت. من و مادرش سعی میکردیم یه جوری سبزش رو تأمین کنیم. حالا با هر چی که براش میگرفتیم؛ لباس بود، بازی بود، کتاب بود، کاغذ کادو بود و… یه بار که رفته بودیم امامزاده صالح، انگار همزمان چشم من و رضا خورد به چوبپر سبز خادم. …