
خالهام چند روز است که مهمان خانه ماست. صبحها او بیدارم میکند و آمادهکردن صبحانه هم با اوست. میگوید مرا مثل دخترش دوست دارد... من هم دوستش دارم چون صدایش شبیه مادرم است. میگوید: «تا دلت برای مادرت تنگ شد، مرا بغل کن و... کارهایت را به من بگو!» اما رویم نمیشود به او بگویم که گونهام را نوازش کند تا بیدار شوم... یا وقتی بیدار شدم، مثل مادر، موهایم را شانه بزند و ببافد.
برای همین، امروز صبح، خودم موهایم را بافتم. موهایم را که شانه زدم، دو دسته کردم و به هم پیچیدم و پایینش را «گل سر» زدم... همان گل سری را زدم که شب آخر، مادر از موهایم باز کرد و جلوی آینه گذاشت. …