
حکایت بیبی زهرا سخنی درباره مادری است که به عنوان یک انسان معمولی اما با ابعاد روحانی و حماسی خودش روی زمین زندگی می کرد، او تمام حقیقت یک زن بود، هویت کمال او به نسبت تجربههای تلخی که پشت سر گذاشته بود، دارای شاخصههای ویژهای بود. بیبی زهرا زنی بود در هیبت یک مرد. هنوز شانزده سالش نشده بوده که بنابر رسم قوم بهجای خواهر از دنیا رفتهاش، همسر شوهر خواهرش شد و چهار بچه قد ونیم قد را باید مادری می کرد.
با همه نارضایتیهایش، مسئولیت را پذیرفت، اما بچهها با رفتارهای بد خود او را آزردند، بهگونهای که در موقعیتی بسیار ناگوار و تلخ، درحالیکه باردار بود، محیط روستا را رها کرد و بهدنبال یافتن مادرش که در خانه «منوچهر مهران» مسئول ورزش وقت تهران کار میکرد، راهی تهران شد. پول آنچنانی نداشت. پنج ریال داده بود و روی بار ماشین لاری تا تهران را طی کرده بود. به مادرش که رسیده بوده از بیحالی غش کرده بود، سه روز بعد که حالش بهتر شده بود، ماجرای جداییاش را به مادر گفته بود.
مادر چارهجویی از خواهر خود کرده بود و او که به تازگی در اداره «ریشهکنی مالاریا» به عنوان خدمتگزار استخدام شده بوده، بیبی زهرا را هم به آن اداره برده بود و معرفی کرده بود. رئیس وقت اداره پذیرفته بود که برود و کار کند. به این ترتیب او در سلک خدمتگزاران اداره ریشهکنی مالاریا در آمد. چند ماهی نگذشته بود که فرزندش به دنیا آمد. پسری که تنها فرزند بیبی زهرا شد.
ضربآهنگ غمگین قطرهها
تهران در اواخرده دهه سی، رو به گسترش میرفت و …