
زینبسادات کلافه بود، آرام و قرار نداشت. اشکهایش خشک شده بود و صدایش گرفته بود. پف چشمانش نشان از شبنخوابیها داشت. همین یک پسر را داشت و از جدش امام حسین گرفته بود. تسبیح به دست، از پشت شیشه جوان رعنایش را نظاره میکرد.
آن روز، سر سفره حضرت ابوالفضل نشسته بود. مداح در حال خواندن نوحه «برادرم ابالفضل» بود و او ریزریز اشک میریخت و تکرار میکرد، که موبایلش زنگ خورد. صفحه گوشی را نگاه کرد، امین بود، همکلاسی پسرش. زینبسادات آهسته گفت: «جانم امین؟» ناگهان …