
دختر من عاشق دویدن در محیطِ وسیع و فرش شده است. در آخرین سفرمان به نجف، کارش را از نمازخانهی فرودگاهِ سلام آغاز کرد. دوید و به پشت سرش هم نگاهی نینداخت. تا جایی که پشتِ یک ستون از دیدرسش خارج شدم. ترسید و تازه متوجه نبودنِ من شد. من هیچگاه نگاهم را از او برنداشتم. در فرودگاهِ نجف هم همین اتفاقات افتاد. وسعتِ مکان، او را به هیجان انداخت. شیطنت مثلِ یک تیلهی براق در چشمانش درخشید. همچنان مواظبش بودم. به هتل رسیدیم. کمی استراحت کردیم. نوبت به اصلیترین مکانِ وسیع و مفروشِ سفرمان رسید. به حرم …