
این جمله التماسآمیز ریحانه، مثل تیری بود که آخرین ذخیره صبرم را نشانه رفت. حتی قول خرید عروسک هم دیگر فایدهای نداشت. باید میرفتیم. صبح را در آرامش روحانی امامزاده صالح گذرانده بودیم. از گردش میان بازارچه قدیمی تا دیدن سبزیها و میوههای مختلف و گرفتن سمنو و حلیم، باعث شد چند ساعتی نیاز نباشد به موضوعاتی فکر کنم. ریحانه دیگر توان همراهی نداشت. تاکسی گرفتم و به سمت خانه به راه افتادیم.
درب ورودی پر از گرد و غبار گچ و سیمان بود. ساعت بزرگ دیواری حدود چهار بعدازظهر را نشان میداد. در آشپزخانه، همسرم را دیدم که سرتاپا گچی، در حال نظم دادن به وسایل، تیپش خندهدار شده بود، اما خستگی صورتش و آشفتگی خانه باعث شد که نتوانم به او بخندم. با دیدن ما، از تعجب جا خورد و گفت: «چرا برگشتین؟! کار که هنوز تمام نشده... …