درجه تب | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

درجه تب

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
یک زن در حال دعا خواندن

گفتم: «حتی اگه شده پشت اتوبوس، تا اون‌جا بدوبدو بیام، ولی می‌خوام بیام.»

گوشی را که قطع کردم، بغضم ترکید.

«سیدعلی» پیچ‌وتابی به بدنش داد. تندوتند، پایم را تکان دادم. «عطرین» صدایم کرد. آرام پایم را از زیر سید‌علی بیرون کشیدم و به اتاق عطرین رفتم. لگوی کوچکی رفت زیر پایم. خم شدم لگو را بردارم که چشمانم به نگاهش گره خورد. دست عروسکش کنده شده ‌بود. با دیدن چشمان پف‌کرده‌ام گفت: «مامان چی شده؟ حالت بده؟».

ـ نه قربونت برم چیزی نیست.

ـ چرا اشکی شدی؟

ـ آدم‌ها یه موقع اشکی می‌شن دیگه مامان‌جانم. هم بچه‌ها، هم بزرگ‌ها.

شب که شد، محسن زنگ خانه را زد. توی آینه، دستی به موهایم …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۹ مجلهٔ عین (پاییز ۱۴۰۴) منتشر شده است.