آن سال کلهام را کچل کرده بودم، کفش خوب نداشتم و هیچ چیزی برایم بدتر از باران نبود. باران گرفت و من حتی نخواستم یک قدم بروم آن طرفتر، زیر درخت که مثلاً کمتر خیس بشوم. تالاپ تالاپ دانههای درشت باران توی سرم میخورد؛ بیهیچ مانعی. کنار جدول نشسته بودم و منتظر. روشن، خاموش، روشن، خاموش. لایترم۱روی چشمکزن بود و اینطور صورتم را قرمز، تاریک، قرمز، تاریک میکرد.
نه قسط داشتم، نه شکست عشقی خورده بودم، نه از کار بیرونم کرده بودند و نه هیچ چیز دیگری. ولی یوغور بودم. آن باران شدید هم سر ضرب از توی کفشم رد شد و تمام پایم را خیس کرد و شد تیر …