
«خانم، شما داداشیِ ما بودین» این را ضحی مثلاً برای دلجویی گفت، «الان یه کم استرس داریم، ولی ما نباید بازم با شما اینجوری میکردیم»، «شما با ما یه جورِ بامعرفتی بودین همیشه، ببخشین» از شدت شیرینیاش لبخندم را نخوردم ولی جلوی خنده بلندم را گرفتم تا جوّ نسبتاً جدیِ بینمان، باقی بماند. قرار بود تصمیم بگیرند که میخواهند همچنان به فریادزدنهای چند نفری در کلاس ادامه بدهند طوری که صدایمان به گوش یکدیگر نرسد، یا اینکه سر قول و قرار تکراریمان بمانند و قدری سکوت برای حرفهای خودشان و من باقی بگذارند.
گفتم: «ممنونم ضحی»، «بقیه هم استرس دارن؟» چند نفری سر تکان دادند که یعنی بله، «استرس …