
اینجا همه مثل هم هستند. مگر دستهای تازهوارد، که شب اول خدمتشان است، موسوم به «شب اولیها». در سکوت، همهجا را نگاه میکنند. اسم درها را بارها گوگل میکنند تا در حافظهشان بماند. وقت کمی دارند تا از یک دختربچه خام تبدیل شوند به یک زن جاافتاده. اگر کنارت بنشینند تا آخر شیفت، سؤالات تکراری و گاهی احمقانه میپرسند.
وسطهای شب که خسته شدهاند، زیر بار نگاه زواری که معطل کندیشان شدهاند، عرق میریزند ولی همزمان لبخند میزنند که کسی متوجه دستپاچگی شان نشود.
همه میدانند حضرت، «شباولیها» را یک جور دیگر نگاه میکند. حتی خادمها هم بین آنها و بقیه فرق میگذارند.

مثل زنبورهایی که سر یک گل جمع میشوند، دورشان جمع میشوند؛ مقنعهشان را …