
آن روز تازه وارد شعبه ۱۰۶۸ دادگاه جنایی شده بودم كه رئیس دفتر دادگاه، وارد اتاق شد و پاکت نامهای را روی میز گذاشت.
- جناب همتیار! این نامه، یك نامه رسمی نیست اما چون در قسمت گیرنده نوشته؛ برسد به دست آقای قاضی، به همین دلیل خدمت شما آوردم.
نامه را از روی میز برداشتم ، پشت پاکت سفید بود و نام و نشان فرستنده ثبت نشده بود و تنها نوشته بود برسد به دست آقای قاضی، همین موضوع، کنجکاوی مرا بیشتر کرد، با عجله پاکت را باز کردم.
داخل پاکت، نامهای دستنویس بود که روی یک برگه دفتر مشق نوشته شده بود. همهچیز در چند سطر خلاصه شده بود. از دستخط نویسنده و نوع نگارشش مشخص بود كه سواد زیادی ندارد.
«آقای قاضی باید موضوع مهمی را با شما درمیان بگذارم، اگر میخواهید ماجرا را كشف كنید با شماره تلفنی كه برایتان نوشتهام تماس بگیرید.»
نویسنده روایتی عجیب و شگفتانگیز درباره یك جنایت نوشته بود كه مردی به نام «ناصر» از آن خبر داشت.
پیششماره تلفنی كه در انتهای صفحه نوشته شده بود، نشان میداد تلفن متعلق به محدوده شهرری است. چندبار دیگر بادقت، کلمه به كلمه نامه را خواندم. با آنكه هیچ سند و مدركی در دست نداشتم اما در مقام یك قاضی جنایی خودم را موظف میدانستم كه حتی كوچكترین سرنخ را دنبال كنم، شاید پشت این ادعا، واقعیتی نهفته باشد.
در آن زمان، هنوز دادسراهای جنایی احیا نشده بودند و به پرونده از مرحله تحقیقات تا صدور رأی، قاضی دادگاه رسیدگی میکرد؛ بنابراین شخصاً باید تحقیقات را انجام میدادم.
زیاد طول نكشید كه گوشی تلفن را برداشتم و با شماره تلفنی كه در نامه قید شده بود تماس گرفتم. مردی گوشی تلفن را برداشت. خودم را معرفی كردم و به او گفتم میخواهم با ناصر صحبت كنم.
ناصر هستم.
كاری پیش آمده و باید درباره …