رمز و راز جزیره<!-- --> | طاقچه

رمز و راز جزیره

مجله چوک

۲۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark

بخش ۱

چهار مرد و یک پسر و یک سگ در بالن بودند. بالن دقیقاً بالای دریا بود.

هاردینگ گفت: آیا بالن داره بالا می ره؟

اسپیلت گفت: نه. بالن داره پایین میاد. داره سقوط می کنه.

هاردینگ گفت: یکم آب به بیرون پرت کنین (بیرون بریزید).

اسپیلت گفت: آب زیادی اینجا وجود نداره.

هاردینگ گفت: همه چیز را به بیرون پرت کنین.

آن‌ها خیلی چیزها را به بیرون پرت کردند مثل: تفنگ، غذا، پول و خلاصه همه چیز.

بعد از آن بالن دوباره شروع به بالا رفتن کرد.

آن موقع ساعت شش صبح بود. دو ساعت گذشت. و حالا دقیقاً ساعت هشت است.

هاردینگ دوباره گفت: ما داریم بالا می‌رویم؟

اسپیلت گفت: نه. ما داریم سقوط می‌کنیم. ما باید خودمان را داخل دریا بندازیم.

هاردینگ گفت: ما باید سبد را از بالن جدا، به سمت تور حرکت کنیم (بالا رفتن) و سبد را پایین بندازیم.

چهار مرد و یک پسر و سگ به سمت تور بالا رفتند. سبد هم به داخل دریا افتاد.

بالن دوباره به طرف آسمان بالا رفت.

سه ساعت گذشت. و ساعت دوازده بود. بالن دوباره شروع به سقوط کرد.

اسپیلت گریه کنان گفت: چه چیزی را ما می‌توانیم به بیرون پرت کنیم؟ ما باید کاری کنیم که دوباره بالن به سمت بالا برود. ما نزدیک دریا هستیم. باید خودمان را به آب بندازیم.

هاردینگ از سمت تور به داخل دریا پرید. بعد از او سگش رفت. بالن یک مرد و یک سگ را از دست داده بود، بنابراین بالن دوباره بالا رفت. جزیره نزدیک بود، اما بالن در حال سقوط. بالاخره افتاد (سقوط کرد). زمین را لمس کرد، دوباره به بالا رفت. سه مرد و پسر به زمین پریدند. بالن بالا رفت و در آسمان گم شد.

هربرت آب آورد و به هاردینگ داد تا بنوشد. او چشم‌هایش را باز کرد و به سه مرد خیره شد. گفت: بالن کجاست؟ و دوباره همه چیز یادش آمد و نفس عمیقی کشید. من دردریا افتادم. بعد، از آب …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۹like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۷ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (اسفند ۱۴۰۴) منتشر شده است.