هیچ کدام از خانههای قبلی ما استخر نداشت. مزیت خانۀ جدیدی که قصد خریدنش را داشتیم همین بود. آن موقع اوایل سی سالگیمان بود وصاحب دو فرزند بودیم-مولی چهارساله وجردن ۲ ساله-وقصد نقل مکان داشتیم چرا که به فضای بزرگتری احتیاج داشتیم، البته مدرسه و محلۀ خوب هم از دلایل دیگر ما بود. لیسی که سومین فرزندمان را حامله بود میترسید که بچهها در استخر غرق شوند، اگرچه نردۀ آهنی محکم واستاندارد شش فوتی دورتا دورش کشیده شده بود. دو درب اتوماتیک داشت که یکی به ایوان باز میشد و آن یکی در ته استخر نزدیک تختۀ غواصی بود. خودم را تصور میکردم که روی یک کلک پلاستیکی دراز کشیده ویک لیوان نوشیدنی بزرگ روی شکمم گذاشتهام، پرندهها روی شاخۀ درختان آواز میخوانند وخورشیدبا دست داغ ومحکمش کل بدنم را نوازش میکند. درجوابش گفتم که بچهها قرار نیست غرق شوند. میدانستم که از خانه خوشش آمده، وسط سالن نشیمن خالی ایستاده و یا این طرف و آن طرف میرفتیم وخانه را با مبلمان خودمان تصور میکردیم. به هم میگفتیم که صندلیها، مبلها و یا میز قهوه خوری را کجا میتوانیم بگذاریم. پرچین پر گلی هم اطراف نرده بود. به لیسی گفتم که آنها را برمی دارم تا از پنجرۀ آشپزخانه دید بهتری به استخر داشته باشیم: «امکان نداره بچهها بتونن وارد استخر بشن درسته؟ برفرض محال هم اینطور بشه ما می تونیم اون ها رو ببینیم مگه نه؟ ولی در اولین فرصت باید بهشون شنا کردن رو یاد بدیم، درسته؟»
خانه از الوارهای چوبی ساخته شده و نمایش آجرچینی کوچکی داشت. استخر در حیاط پشتی بود. اتاق خواب ها در طبقۀ بالا و دو انتهای خانه قرارداشتند. پشت استخر تپۀ شیب دار و اریب کوچکی بود که طبق استدلال ما قرار بود کل تابستان نور خورشید را منعکس کرده و مثل چکش داغی ما را …