
هوا گرگومیش بود که زدم بیرون. میخواستم با مترو خودم رو برسونم تجریش. بایست قبل از هفت میرسیدم. چهار تا از صندلیهای قدیمی و جاکفشی خونه مادربزرگم که به مادرم ارث رسیده بود رو داده بودم تعمیر. صندلیهایی به قدمت هشتاد سال. شاید تعجب کنین. این صندلیها الان تو سمساریها هم جا نداره. آخه چرا؟ زیاد فکر نکنین، خودم میگم. مادربزرگم اهل ذکر و صلات و دعا و بکاء و ندبه و کمیل و تضرع و توسل بود. دائم. از جوونی هم کمردردهای سخت داشت لذا روی صندلی نماز میخوند و دعا میکرد... بعد از فوتشون، وصی میخواست بفروشه و پولش رو تقسیم کنه. مادرم راضی نشدند و گفتند من برای سهمالارثم عین مال رو میخوام. مخصوصاً تو صندلیها . حتی با رضایت بقیه میتونین هیچ کدوم از صندلیها رو …