دختری به نام عدسی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

دختری به نام عدسی

مجله چوک

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

من یک عدسی‌ام. نه از آن عدسی‌های مجلسی که با قارچ و گل گاو زبان تزئینشان کنند، نه. از همان‌هایی که در سینی‌های روحی، روی سفره‌های ساده و بی‌تکلف خانه پدربزرگ و مادربزرگ جا خوش می‌کردند. شاید برای همین است که همیشه بوی غربت می‌دهم، بوی روزهای رفته، بوی کودکی‌هایی که زود تمام شدند.

آن روز که او را دیدم، یازده سال بیشتر نداشت. صورتش کوچک بود و چشمانش مثل شب‌های بی‌ستاره زمستان، تاریک و پر از غبار. نه، بهتر بگویم، …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۷ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (اسفند ۱۴۰۴) منتشر شده است.