من یک عدسیام. نه از آن عدسیهای مجلسی که با قارچ و گل گاو زبان تزئینشان کنند، نه. از همانهایی که در سینیهای روحی، روی سفرههای ساده و بیتکلف خانه پدربزرگ و مادربزرگ جا خوش میکردند. شاید برای همین است که همیشه بوی غربت میدهم، بوی روزهای رفته، بوی کودکیهایی که زود تمام شدند.
آن روز که او را دیدم، یازده سال بیشتر نداشت. صورتش کوچک بود و چشمانش مثل شبهای بیستاره زمستان، تاریک و پر از غبار. نه، بهتر بگویم، …