شکلات طلایی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

شکلات طلایی

مجله چوک

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

رابِل برنامه اِسکروچ را تماشا می‌کرد. خیلی دوست داشت که چند تا از سکه‌های اسکروچ مال او بود و می‌توانست برای خودش نوتلا می‌خرید. عاشق نوتلا بود.

رابِل خیلی چاق ولی فرز و فعال و مهربان بود. او یک خوک بود مثل خوکی که در فروشگاه اِسکروچ کار می‌کرد.

تلویزیون که تبلیغ رفت رابِل از روی صندلی بلند شد. پنجاه تا شنا رفت و پنجاه تا دراز نشست. او ورزشکار بود و شنا را بیشتر از ورزش‌های دیگر دوست داشت. خسته شد از جایش بلند شد و پنجره را باز کرد. باد، تند می‌وزید. ناگهان کاغذی روی صورتش افتاد انگار باد آن را توی صورتش پرت کرد. کاغذ را از روی صورتش برداشت. باد پرده را تکان می‌داد. چند برگ داخل اتاقش آمد. پنجره را بست. نمی‌خواست اتاقش کثیف و نامرتب شود. برگ‌ها را از روی فرش و صندلی و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۷ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (اسفند ۱۴۰۴) منتشر شده است.