چیستا<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

چیستا

مجله چوک

۸ دقیقه مطالعه

sharebookmark

در شبی تاریک، از سومین روز ماه یازدهم سال که در افسانه‌ها آن را شب زاغ می‌نامیدن، تاریکی برهمه چیز چیره شده بود و همه از ترس به خانه‌هایشان در کنار کور سوی نور فانوس پناه برده بودند اما نا گهان ابرهایی که به سیاهی پرهای زاغ بودند کنار رفتن و تلالو نور نقره‌ای رنگ مهتاب، زمین و آسمان را درخشان کرد.

روستاییان با دیدن آسمان روشن خیال کردند که صبح شده‌است اما خورشید به تازگی غروب کرده بود چطور ممکن بود آنقدر زود صبح شود؟!

همه از خانه‌های خشتی خود بیرون آمدند و چشم به افق دوختند، صحنه‌ای خیره کننده را مقابل خود دیدند. ماهی بزرگ و سفید در انتهای دشت دیده می‌شد گویی که ماه روی دشت فرود آمد باشد همه به سمت انتهای دشت به راه افتادند تا ماه را لمس کنند و غنیمتی برای خود بگیرند، اما هرچقدر هم که می‌رفتند به ماه نمی‌رسیدند ناگهان مرد میان‌سالی فریاد زد: هی! اونجارو نگاه کنین!!

توجه همه به سمت گودالی که پرتوهای نور از آن بیرون می‌آمد جلب شد و به ستمش دویدن و بالاخره خودشان را به گودال رسادند درخشش خیره کننده‌ای مانع دیدن درون گودال می‌شد گویی که تکه‌ای از ماه را آنجا دفن کرده باشن. مردی کور لبۀ گودال زانو زد و دست‌هایش را داخل برد و چیزی را بیرون کشید همه با تعجب به چیزی که مرد کور در دست داشت خیره شدند و یک صدا باهم فریاد زدند: یه بچه؟!

دختری نوزاد که موهایی به بلندی درختان چندصد ساله داشت و همچون لباسی دورش پیچیده شده بود. پیرزنی که به طالع‌بین روستا معروف بود لنگ لنگان جلو اومد و کودک را در بغل گرفت و گفت: اسم تو چیستا هست به معنی علم و خرد سرنوشتت همچون ستارگان آسمان درخشان است...

پیرزن رو به …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۷ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (اسفند ۱۴۰۴) منتشر شده است.