نگار گفت: 《دلم پر از غصه است.》نردبان چوبی، به دیوار تکیه داده بود. شاخۀ انار درخت همسایه روی پلۀ بالاییش را گرفته بود؛ گفت: 《خدا بد نده. چی تو رو غصهدار کرده؟》 نگار نمیخواست بگوید شانههایش را بالا داد.
زنبیل قرمز کوچک منتظر بود نگار لباسهای شسته شده را آویزان کند گفت: 《غصههاتو بده به من.》
- آهکی برو برای خودت غصه پیدا کن.
زنبیل و نردبان تعجب کردند. زنبیل گفت: 《تو همیشه وسیلههات رو میدی برات نگه دارم. فکر کردم نگه داشتن وسیلهها و غصههات، کار منه. ببین الان هم لباسهای خیست رو نگه داشتم تا روی بند آویزانشون کنی.》
نگار آرام به طرف او رفت. خم شد. لباسها را از داخل زنبیل برداشت و روی بند لباسی آویزان کرد.
- خوشحال باش نگار. هوا آفتابی، تا یک ساعت دیگه لباسات خشک میشن و میتونی پیرهن صورتیت رو که خیلی دوست داری بپوشی.
- خوشحالی؟ محاله. من، پر از غصهم.
نردبان از حرفهای نگار ناراحت شد. پرندهای روی شاخه انار نزدیک او نشست. از انار شکافته شده چند دانه خورد. کمی آواز خواند. گنجشک روی پایه نردبان نشست. اما نردبان به پرنده لبخند نزد حتی پایههایش را چپ و راست نکرد گنجشک را تاب نداد و با او بازی نکرد. گنجشک هم دید نردبان حوصلۀ بازی ندارد پر کشید و رفت.
زنبیل دور نگار چرخید. به موهایش نگاه کرد. چشمهایش به پاهای نگار افتاد. دمپاییهایش پاره بود گفت: 《به خاطر دمپایی پارهت غصه میخوری؟》
- آره. یکی از غصههام دمپاییهام هست.
زنبیل دوباره با دقت به سر تا پای او نگاه کرد و گفت: 《غصۀ دیگهای برات نمیبینم.》
- غصههام توی دلم هستن. تو نمیبینی. یعنی هیچ کس نمیبینه. من خودم حسشون میکنم.
- چطوری حسشون میکنی وقتی دیده نمیشن؟
نگار گفت: 《بیا نزدیک من. نزدیکتر. سمت چپ سینه من باایست. …