نزدیک سحر بود که تلفن زنگ زد. آنها هر دو پس از ساعتها کلنجار رفتن با خود و با فکر و خیال، چشمشان تازه گرم شده بود که با صدای زنگ از جا پریدند و راست توی تختخواب نشستند. تا مرد به خود بجنبد و گوشی را بردارد صدایی نامفهوم شنید که بلافاصله قطع شد.
زن برخاست، "کی بود؟ چی گفت؟" دنبال چادرش گشت و سرما را حس نکرد.
مرد کت و شلوارش را از جا رختی برداشت، "حرف نزد، قطع کرد، گمونم از بیمارستان بود."
آندو بیآن که اشارهای به هم کرده باشند آماده رفتن شدند. زن صورتش را پنهان میکرد و کلامش با هق هقش همراه میشد. "پس خدا رحمش کجا بود!"
"نفوس بد نزن، شاید هم خواهرش بود، زنگ زده احوالشو بپرسه..."
"حالا به اون چی بگم؟"
مرد ایستاد تا او از خانه بیرون آمد و در را پشت سرشان بست، جلوتر رفت و دیگر همکلامش نشد. زن دنبالش میدوید. کوچه تاریک را پیمودند تا به خیابان اصلی برسند. چراغهایِ خیابان هنوز روشن بودند. ایستادند و به بالا و پایین راه نگاه کردند. هیچ ماشینی دیده نمیشد. زن پرسید، "مطمئنی از بیمارستان نبود؟" سوز میآمد. مرد پشت به او کرد، راه افتاد و با دستمال چشم و دماغش را پاک کرد. سرد بود خلوت بود خالی …