راهرو مثل تونلی دراز و باریک پیشِ رویم است. از کسی میپرسم. میگوید: این خط زرد را بگیر و برو!
هرچه میروم نمیرسم. تونل هر لحظه تنگتر و طولانیتر میشود. انگار ته نداشته باشد. صدای نفسنفس زدنهایم در آن میپیچد؛ همینطور کِرکِرِ کشیده شدن دمپاییام روی کف پوش صاف و صیقلی. آدمها نگاهم میکنند و میگذرند. پیرمردی که پروندهای زیر بغل دارد جلو میآید. میخواهد دستم را بگیرد. لبهایش تکان میخورد ولی صدایش را نمیشنوم. دستم را پس میکشم و به راهم ادامه میدهم: باید برسم. شاید به موقع، شاید....
اجازه نمیدهند داخل بشوم. مسئول بخش که مردی بلند و چهارشانه است میپرسد: چه نسبتی باهاش دارین؟
سعی میکنم …