هر روز صبح؛ در آینه با مردی رو به رو میشد که سایه شب؛ خطوطی مبهم بر استخوانهای گونهاش کشیده بود؛ گویی خسرو نبود؛ ناخواندۀ غریبهای بود که قالب او را دزدیده بود.
او دلدادۀ دختر همسایه و وابستۀ افیون سیاه بود؛ اصل مایه را به همسایه داده و رگ و خون و پی و پایش را کاووَه مار [۱] گزیده …