پتروس کوچۀ ما<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

پتروس کوچۀ ما

مجله چوک

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

کوچه‌ای باریک و عبوس و سالخورده بود؛ به‌ندرت ماشینی به میهمانی‌اش می‌آمد. خسته و اندوهگین، اما همچنان قهرمانانه برای بقای خویش ایستاده؛ انگار سال‌ها با شهر قهر کرده و شهر نیز با او قهر بود. دیوارهای ترک‌خورده‌اش نجواهایی داشتند که از بدو تولد در لایه‌لایۀ خود پنهان کرده بودند؛ حرف‌هایی که هنوز، اگر کسی اهل گوش دادن بود، نفس می‌کشیدند. در میانۀ کوچه، آسفالت ترک برداشته بود؛ دهانی کوچک در دل زمین، درست به اندازۀ یک انگشت و نه بیشتر. همین ترک کوچک کافی بود تا در ذهن جوانی مأموریتی کیهانی شکل بگیرد. جوانی که همه او را به اسم اسی می‌شناختند؛ انگشتی که گویی جهان را در آن جای داده بود، با هیبت آشفته و اعتماد به نفس مضحک، نشسته بود و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۷ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (اسفند ۱۴۰۴) منتشر شده است.