خانهام را میبینی، فکر میکنی وضعم از تو بهتر است؟ تو از گرسنگی زخم معده گرفتی، من از سیری. زیاد ناراحت نباش، چیز زیادی از دست ندادی. جایمان هم که عوض شود، بهشت هم که بروی، چاهی برای خودت پیدا میکنی و در آن چمبره میزنی. مگر میشود غیر از این باشد؟ ذات توست.
نه من از تو خوشبختترم، نه تو از من بدبختتری. جایمان که عوض شود، من مقداری از دغدغههای مسخرهام را از یاد میبرم، تو هم بعد از مدتی این چنین ناراحتیهایی را برای خود میسازی. آنچنان وضعمان تغییر نمیکند.
شاید امشب دست به غذایم نزنم. با این حال، ولع غذا خوردن تو را که میبینم دلم میسوزد، به حال خودم. سر شدهام، مانند سنگینی پیراهن بر روی تنم. دیگر خوشبختی را حس نمیکنم، اما تو هیچگاه بدبختی را از یاد نمیبری. ذات که تغییر نمیکند. انسان حتی اگر شیطان را بیاوری برای تقصیرت، در نهایت خودت بودی.
غم دنیا انتها ندارد. هر چه غنیتر میشوی، غمت نیز بالغتر میشود. دیگر غم گرسنگی را نمیچشی، اما هنوز تلخی کشندهای در دهانت حس میکنی. هر چه آتش نکبتبار غم را خاموش میکنی، باز از جایی زبانه میکشد.
بیا و خودت را در آب بیانداز. درود بر کبک، زبان بسته به هنگام ترس میداند کاری از دستش بر نمیآید، سرش را در برف میکند. غم دنیا تمامی ندارد. بیا و چشمانت را ببند، …