۱- برف دیشبی مرا از تختخوابی که تنها در آن میخوابم کند. مادر بنا کرد به غرولند کنان اما بیرون زدم. اغلب و در میانۀ نیمروز به این جا میآیم. ایستگاهی است برای سکوت. اما امروز سیمای نیمکت کهنه و زهوار در رفته را برف گرفته است. تا چشم کار میکند کائنات بی حرف در سیطرۀ برفاند. خوب که نگاه میکنم کنار نیمکت، سگی پیر و خاموش افتاده است. گمانم مرده بود. اما خسته تکانی به پاهایش داد. بعد دیدم پنجه یکی از پاهایش را هم از دست داده. انگار جای زخم تازه بود. اینجا چه غلطی میکند؟! توی این سکوت سرد. بی این که پس بنشیند از میان پلک های نیمه بازش مرا میپایید. چطور با این پای افلیج تا این جا آمده بود؟ برفها با باد در آسمان میچرخیدند. توقفگاه زیر برف مدفون میشد. توی آن رقص کور روی نیمکت جابه جا شدم و کمی از او فاصله گرفتم. چیزی در نگاه او بود و در بی عملیاش. زندگی، سخت و با سرعت این سگ پیر را جا گذاشته بود و با بی اعتنایی او را انداخته بود این جا. به یاد سگ جاکومتی افتادم که در خیابان دیده بود. چه طور توانسته بود آن انحناها و آن حالت را درآورد؟ آن خطوط بصری که چشم را وادار به مکث میکند. با آن ظرافت آن طور که آن سگ، با سری فرو افتاده راه رفته بود. جاکومتی چه چیزی در راه رفتن آن سگ دیده بود که ساعتها روی مجسمهاش کار کرده بود؟ روی سرم برفها میچرخیدند. بعد فکر کردم که آدمی بهتر است به چیزهایی از قصهها خوش بین باشد. همان بهتر که برنگردد و گذشته را ببیند. کی گفته بود؟ که چیزهایی از قصهها در ما میمانند که روزی نجاتمان خواهند داد. و ما را به «آفرینش دنیایی میبرند که سحر آمیزتر، پایدارتر و حقیقیتر از دنیای واقعی است». مثلاً دنیای شاهزادۀ هزار و یک شب به کردار اختر تابان و با اسبی میان …
این نوشته را پسندیدی؟
اطلاعات چاپ
این نوشته در شماره ۱۸۷ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (اسفند ۱۴۰۴) منتشر شده است.