سالها پیش، زمانی که اجدادمان توی دهدشت قدیم (ده کهنه) ساکن بودند، نه آب لولهکشی بود و نه برق و نه گاز.
زنان با الاغ، سرِ چاه میرفتند تا به سختی چند مشک آب، برای مصرف روزانهشان تهیه کنند و لباسها و ظرفهایشان را بشویند. این بخشی از کارهای روزمرۀ هر زنی در آن دورهزمانه بود. مردها هم با الاغها و قاطرهایشان به دهِ امامزاده محمود و تنگ پیرزال که یک مسیر طولانی بود، میرفتند تا هیزم مورد نیازشان را آنجا فراهم کنند. آنها با اره، شاخههای خشک درختان بلوط را میبریدند، سپس، بارِ چهارپایان میکردند و با دل خوش به دهکهنه بر میگشتند.
مردها آنقدر خوشحال و قبراق به نظر میرسیدند، تو گویی یک بار طلا به منزلشان آورده بودند؛ زیرا هیزم در دهدشت بسیار کمیاب بود؛ در واقع همه چیز کمیاب یا نایاب بود. آن دوران، فقر بیداد میکرد و اکثر مردم، فقیر و تهیدست بودند. آنها شکمشان را با نان خالی یا «نان بلوط» سیر میکردند. لباسهایشان کهنه و پُر از وصلهو …