روزها و ماهها از جلوی بازار عبور میکردم و میدیدمش، همیشه یه قالب یخ جلویش روی زمین بود و یک گاری کوچک قدیمی کنارش، بعضی اوقات جلویش میایستادم و نگاه میکردم و دلم درد میگرفت، یعنی کسی بود اون یخ رو بخره؟ ساعتها بعد وقتی برمیگشتم باز پیرمرد نشسته بود و قالب یخ کوچکتر شده بود و زمین کاملاً آب شدن یخ رو نظاره میکرد. دلم میخواست برم جلو و از پیر مرد بپرسم مشکل چیست ولی میترسیدم ناراحت بشود، یک روز که تعطیل بودم و به بازار رفتم تصمیم گرفتم سر از راز این پیرمرد بیرون بیاورم، مقداری پرتقال با خودم بردم و در نقش دستفروش روبرویش نشستم، چند ساعت گذشت و موقع ناهار شد، آفتاب چنان نورش را بر سر ما میتاباند که گرمایش غیر قابل تحمل بود، من کاملاً یخ شدن قالب یخ پیرمرد را نظاره میکردم و آرامش و سکوت پیرمرد برایم تعجب آور بود، گرسنهام شده بود مقداری نان و پنیر با مغزگردو آورده بودم تا جلوی گرسنگیم را بگیرد، ولی پیرمرد انکار گرسنگی حریفش نبود، ناهارم را خوردم و به پیرمرد خیره شدم تا اینکه دیدم دست در جیبش کرد و مقداری نان بیات از جیبش بیرون آورد و در دهانش گذاشت، یک کاسۀ فلزی زنگ زدهای داشت که نان را در آب کاسه میزد و نان را در دهانش میگذاشت، با خودم گفتم یعنی پیرمرد فقط نان و آب میخورد!؟ دیگر طاقتم تاب شده بود و باید به سمتش میرفتم، باید کاری انجام میدادم، ناگهان تصمیمم را گرفتم و به سمتش حرکت کردم، پیرمرد نگاهی به من کرد، لبخندی زد و نان بیاتش را به من تعارف کرد و گفت بفرما پسرم، همین تصویر مرا دگرگون کرد و اشک از چشمانم سرازیر شد.
نگاه مهربانامه پیرمرد آنچنان در قلبم نشست که مرا به دوردستها برد زمانی که پدرم در قید حیاط بود روزهایی را به یاد آوردم که پدرم یک دست فروش …