یک روز صبح، وقتی که بچه بودم و خواهرم از من کوچکتر وکم سن و سالتر بود، برای خوردن صبحانه ازپله ها پایین رفتیم و همه چیز خیلی جالب و خنده دار به نظر میرسید.
میز درست به دیوار چسبیده بود، و صندلیها روی میز ایستاده، و روی آنها با یک پارچه نازک پوشیده شده بودند. پردهها از پنجره جدا شده بود، و همین طور مبلها و تابلوهای عکس و ساعت و خیلی چیزهای دیگر.
خواهر کوچکم علاقه زیادی داشت که همه اینها را ببیند، وقتی از پنجره به بیرون نگاه کرد، دید که مبلها و تابلوهای عکس و خیلی چیزهای دیگر در باغ پشت خانه انباشته شدهاند. خواهر کوچکم همین طور خیره بود.
ساعت و تابلوهای عکس و مبلها وخیلی چیزهای دیگه در باغ پشتی خانه بودند که روی آنها پارچه نازکی پوشیده شده بود. چیز عجیبی نبود که ما پیدا کردیم؟. خواهر کوچکم گفت: ما امروز یک خونه خنده دار داریم. بعد از آن، مادر به ما گفت: نظافتچی دود کش (دودکش زن) قرار است بیاید به خانه تا …