به محض اینکه اتوبوس سفیدرنگ در مقابل مسافرخانه ایستاد و در خودکار آن کنار رفت، او به عنوان اولین نفر پیاده شد.
همین که قدم بر آسفالت نرم و داغ گذاشت، سایهاش از روی زمین ناپدید شد.
انگار که آفتاب سوزان سر ظهر، در خدمت او بود و تنها او را روشن میکرد. درست شبیه نورافکنی که در صحنۀ نمایش بر چهره قهرمانان متمرکز میشود.
او با آن دامن بلند منقوش، در چشم من به شاپرکهایی میمانست که سرمست از آزادی در دل تپهها پر میگشودند ولی با کوچکترین تماس به غباری رنگارنگ تبدیل میشدند.. از همین رو او را «زنی از غبار» نامیدم. با اینکه او از این موضوع خبر نداشت، باز من از این اسم خوشم آمد.
داشت به سمت من میآمد. گیسوان سرخ مواج ریخته بر شانههایش را با دست کنار زد و به باد سپرد. و عطر یاسمن در هوا پیچید.. گویی که باد پیشدستانه قبل از رسیدن او عطر یاسمنها را سوی من آورده باشد.
در رفتارش حال و هوای یک هنرپیشه سینما پیدا بود، اما از آنجایی که با اتوبوس …