"لئو-سان" بدون اینکه چیزی به عنوان شام داشته باشد، به بستر رفت امّا در حقیقت قلب کوچک او به چیزی بیشتر از غذا برای رفع گرسنگی خویش نیاز داشت.
"لئو-سان" اینک در کنار خانواده و پشت سر برادر بزرگش که کاملاً به خواب رفته بود، درون اتاقکی در داخل یک خانۀ قایقی شناور بر رودخانهای آرام و گل آلود در چین قدیم آرمیده بود.
تمامی اعضای خانواده "لئو-سان" از جمله برادرانش به نظر میرسید که همیشه و در همه حال حتّی در زمان چرت زدن و داشتن یک خواب سبک بعد از ظهر نیز از روا داشتن هر گونه توجّه و محبّتی به دخترک که بخش مهمی از آرزوهایش را تشکیل میداد، احتراز میورزیدند بگونه ای که دخترک احساس میکرد، هیچگونه توجهی به او نمیشود و وی را فردی اضافی در خانواده میپندارند.
ضربات آرام امواج بر کنارههای خانۀ قایقی آنها میخوردند و موسیقی آرامی که ایجاد میشد، موجبات آرامش روحی و روانی دخترکی را فراهم میگرداند که همواره خودش را در جمع خانوادهاش تک و تنها احساس میکرد و اینک کم کم با صدای نوازشگر امواج بر دیوارههای چوبی خانۀ قایقی به عالم رؤیا کشانده میشد.
"لئو-سان" تمامی اعضای خانواده را به سبب نادیده گرفتنش مورد شماتت و سرزنش قرار میداد زیرا آنها سرتاسر دورۀ کوتاه زندگی وی را را مملو از غم و اندوه کرده بودند بطوریکه در اکثر مواقع از زنده بودن خویش احساس شرم و حقارت میکرد.
پدر "لئو-سان" مردی ماهیگیر بود و درآمد بسیار کمی از این طریق بدست میآورد بطوریکه به هیچوجه کفاف حداقلهای زندگی روزمرۀ خانوادهاش را نمیداد.
پدر "لئو-سان" تمامی دوران زندگی خود را به مبارزهای بدون وقفه و بی امان با فقر و گرسنگی گذرانده بود.
پدر "لئو-سان" به سبب اوضاع بدی که دائماً گریبانگیرش بود، هیچ راه نجاتی برای بهبود …